تبلیغات
هاله امید


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :Saman
تاریخ:دوشنبه 11 اردیبهشت 1391-03:20 ب.ظ

دارم می نویسم

دارم می نویسم خودم هم نمی دونم چرا ،فقط دوست دارم بنویسم از دل تنگم از مغز ملنگم از دست پر رنگم از چهره شوخ و شنگم و باز هم از دل تنگم...

خدا جونم به من راه درستو نشون بده چرا که واقعا درموندم از این همه بیراه های رنگارنگ شهوانی...

خدا جونم به من صبر بده چرا که صبرم لبریز شده...

راستی میدونستی که باز هم وقت تنهایی و درماندگی اومدم سراغت و وقت بی نیازی ککمم نمی گزید که خدایی در این نزدیکی است؟





نویسنده :Saman
تاریخ:دوشنبه 11 اردیبهشت 1391-03:13 ب.ظ

سوغاتی پرفکت

دیروز پدر و مادرم از شهرستان سقز بر گشتن سنندج و  یه سوغاتی از شهرستان با خودشون آوردن یه سوغاتی زیبا، یه سوغاتی ناز یه سوغاتی زمان محدود.ها ها...
اونا با خودشون خواهرمو که یه چند ماهی میشه با یه پسر خوشگل و خوشتیپ مثل خودش عروسی کرده آورده بودن.
نمی دونین که چه خبر خوشحال کنده و چه سوغاتی عالیی برای من بود.هاها...
یادش بخیر چند ماه پیش که خواهرم نامزد بود و من سر به سرش می زاشتم و اون هم با همون لحن آروم و زیباش می گفت: فردا پس فردا که رفتم ،نگی چرا رفتی دلم برات تن شده و ازین حرفا... و من هم میگفتم تو برو دلتنگی من پیشکشت. و بعد بدون اینکه هیچ کدوممون بدونیم که چیکار داریم میکنیم ، هم دیگه رو بغل میکردیم.
یه روز گذشت و اون فقط 6 روز دیگه اینجاست و باید برگرده. دیشب میگفت بیاین جلو ساعت رو بگیریم که زمان نگذره.هاها...
ای کاش می شد این کار رو کرد...





نویسنده :Saman
تاریخ:جمعه 8 اردیبهشت 1391-02:08 ق.ظ

شب های تنهایی من (در پشت کنکور)

ساعت 3 نصف شبه و من باز هم در کوچه باغ تنهای اتاق کوچکم خلوت کردم و مثل همیشه دارم فکر میکنم، به این دو ماه ، به ماه های بعد از این دو ماه و به کذشته... این سه سال سخت و اجباری که تو اتاقم به پایان رساندم...

نمی دانم ... نمی دانم که بعد از این دو ماه چه پیش خواهد آمد و به کجا میروم و چه آینده تلخ و شیرینی در انتظارم خواهد بود... اما در این شکی نیست که این سه سال را فراموش نخواهم کرد ،سه سالی که آنقدر تنها بودم که می توانستم در ضمیر مجازی ذهن خویش ، گاهی خود را یک مرد عاشق جا بزنم وگاهی یک سوپر استار موسیقی ،هراز چند گاهی هم خود را جای مسی میدیدم که چگونه در ال کلاسیکو روی رونالدوی بچه سوسول نونور رو کم می کنم ، حتی بعضی وقت ها آینده خود را نشستن بر تخت ریاست جمهوری چند کشور می دیدم و یا این که نام و نشانم چنان در تاریخ بگنجد که گویی تاریخ را خود ساخته و با پایان آمدن عمر خویش ،عمر تاریخ نیز به پایان خواهد رسید و بسیاری دیگر که به ذهنم خطور کرده اند رفته اند و مانده اند...

حال نمیدانم... واقعا نمیدانم که این من هستم و دارم شنا می کنم یا امواج  مرا با خود میبرند... .





نویسنده :Saman
تاریخ:دوشنبه 14 فروردین 1391-09:06 ب.ظ

خواب نوشین...(شعر)

خواب خوشی،وقت سحر...
دیدم با یادم نرود، روی تو با شوق نظر...
پرده از رازت کشیدم ،سوی خود بازت کشیدم ،آنقدر نازت کشیدم تا نشستی...
روی دامانت فتادم، اغده دل را گشادم، ناگهان آمد به یادم این تو هستی...
با تو می گفتم غم و درد جدایییی، آنچنان نی با نوای بی نوایی، وای از این دیر آشنایی....
روی دامانت چو اشک افتاده بودم، ناله های عاشقی سر داده بودم، که ای جفا جو، کن وفایی...
دامن از دستم کشیدیییی،هم که بر دزمم دمیدیییی...
 من زه خواب ناز خود، آواز خود، ناگه پریدم، غیر اشک و بستری از دیدتان دیگر ندیدم...
 سر یاری ندارد، رنج عاشق، خواب و بیداری ندارد...
پرده از رازت کشیدم ،سوی خود بازت کشیدم ،آنقدر نازت کشیدم تا نشستی...
روی دامانت فتادم، اغده دل را گشادم، ناگهان آمد به یادم این تو هستی...

                                                                                                                              فتانه                                     




نویسنده :Saman
تاریخ:سه شنبه 16 اسفند 1390-03:00 ب.ظ

روز تولد من

دیروز تولد من بود و امروز شدم نوزده سال و یک روز. اما چه تولدی، یه هفته پیش مادرم و هردو خواهرم برای دیدن خواهر بزرگه م که تو یه شهر دیگه ازدواج کرده، رفتن و متاسفانه الان سه روزه که به خاطر بارش سنگین برف نتونستن بر گردن و من و پدرم تو خونه تنهاییم و این خیلی بده مخصوصا که تولد من تو همین روز های سوت و کوره. (کماکان باید نیمرو وسوسیس  واسه  شام و نهار و صبحانه میل بکنم)

شب قبل از تولدم یه برف سنگین اومد و به پیشنهاد من با پدرم زنجیر چرخ ماشینو بستیم و  یه چرخی تو شهر زدیم؛ مادرم تلفنی یاد پدرم انداخت که امروز تولد منه. بابام هم یه کم در مورد روز اول تولدم و خاطرات شیرینی که من براشون به ارمغان آورده بودم، گفت و برگشتنی از یه کافه تریا ذرت مکزیکی گرفتیمو و تو اون هوای برفی و قشنگ میل کردیم. دیروز هم که بعد از ظهر با دوستام رفتیم دور بزنیم، یکی از دوستای خوبم (سهیل، که تو قسمت من و دوستای باحالم در موردش نوشتم) واسه بیلیارد مهمونم کرد. من خیلی خوشحال شدم و راستشو بخواین یه سورپرایز بود برام چون اصلا فکرشو نمی کردم که بخواد یه همچین کاری بکنه. ( آخه ما همیشه دانگ دانگ حساب می کنیم ) 5000ارزشی نداره و برای من مهم این بود که گفت امروز تولد توه و باید خوش باشی... . دوست دارم سهیل خیلی مردی.

راستی تولدم مبارک






نویسنده :Saman
تاریخ:پنجشنبه 11 اسفند 1390-09:59 ب.ظ

پاییز

از خواب بیدار شد و چشمانش را باز کرد. نمی توانست آن چیزی را که می دید باور کند. همسرش در کنار او دراز کشیده و با لبخندی آرام بخش در چشمان او نگاه می کرد. همسرش، همان کسی همان کسی که هفت سال با هم زندگی کرده بودند و ناگهان چند ماه قبل در پایان تابستان او را ترک کرده بود. نمی توانست باور کند ولی او برگشته بود و در کنار او آرمیده بود و به او لبخند می زد. در کمال سادگی و با تعجب از او پرسید:«تو که دیگر با من زندگی نمی کردی؟برگشتی؟»و او در جواب گفت:«بله برگشتم»
انگار در آن لحظه همه غم
های دوران جدایی او را رها کردند. چقدر در این مدت دلش برای همسرش تنگ شده بود. چه شب های پاییزی را تنها از پنجره اتاقش به جنگل تاریک خیره مانده بود.بار ها می خواست فریاد بکشد ولی حتی توان راه رفتن را هم نداشت. چه شب هایی را در خیابان های شهر در حالی که مثل دیوانه ها با خود حرف می زد تا نیمه رسانده و آخر تنها و غمگین به خانه ای باز میگشت که جز تنهایی هیچ چیز انتظارش را نمکی کشید. حتی چند بار به گمان آن که همسرش را در خیابان دیده است به سوی او رفته ولی یاد می آورد که او دیگر در این کشور زندگی نمی کند. حدود چهار ماه پیش بود که همسرش برای مسافرتی از خارج کشور شد و فردای سفر به او تلفن زد و گفت که دیگر باز نخواهد گشت و از او نیز خواست که به دنبالش نرود. در این چند ماه بارها به یاد دوران خوش گذشته افتاده و بارها اشک حسرت در چشمانش حلقه زده بود که چرا آن روز هارا به آن سادگی از دست داده بود. پاییز آن سال برعکس سال های قبل آفتابی و زیبا بود ولی برای او تاریک ترین روز های زندگی اش بود. هر شب که سر به بالین می گذاشت فکر او در سرش بود و بارها با چشم اشک آلود به خواب می رفت آن هم با قرص های خواب آوری که کم کم جزئی از رژیم غذایی شده بودند و هر صبح که از خواب بیدار می شد انگار باید دلگیر ترین روز زندگیش را آغاز می کرد.
و حالا ناگهان بعد
از چهار ما او برگشته بود تا باز در کنار هم زندگی کنند. هنگامی که به چشمان زیبا و درخشان او نگاه می کرد وجودش چنان پر از امید می شد که انگار تمام این چند ماه تلخ، تنها لحظه ای گذرا بوده است و حتی دوست نداشت از آن حرفی بزند.

چشمانش را بسته و به آرامی نفسی از روی رضایت کشد و دوباره به همسرش نگاه کرد، ولی او آنجا نبود. چند لحظه ای حیران و مبهوت باقی ماند. تازه فهمید که وجود همسرش فقط رویا بوده است. ساعت حدود سه نیمه شب بود از جایش بلند شد وبه سوی پنجره رفت و به جنگل که جز انبوهی از سیاهی چیزی به نظر نمی رسید، نگاه کرد. این بار حتی قطرات اشک هم، همدم تنهایی او نشدند.
                                                                                                                             وی کی

  





نویسنده :Saman
تاریخ:شنبه 6 اسفند 1390-04:28 ب.ظ

دوست دارم ایران، منو از خودت نرون...

انقلاب،حقیقت،آینده،امید...

              و ما زمانی آرامش میگیریم که من و تو همه را دوست بداریم...

10 روز پیش جواب نهایی آزمون کارشناسی نا پیوسته چند تا رشته اومد که از جمله اونا رشته گرافیک بود که خواهرم تو اون رشته شرکت کرده بود برای کارشناسی(ای کاش شرکت نمی کرد) اولویت اولشو آورده بود - غیر انتفاعی دانشگاه تبریر- راستی اینو هم بگم که این رشته اصلا دانشگاه روزانه نداره- یعنی داره اما سهمیه فرزندان فرهنگیا ست- در مورد دانشگاه هنر تبریز هم بگم که از همه دانشگاه های ایران سر تره و دانشجو هاش فقط حق انتقالی به دانشگاه هنر تهران رو دارن و اصلا نمیتونن دانشجو های دیگه از شهر های دیگه حتی شیراز و اصفهان درخواست انتقالی بکنن به تبریزو مدرکشم آموزش عالی محسوب میشه...

این دانشگاه تا دلت بخواد عالیه اما برا فقیر فقرا نمی ارزه آخه میدونی باس هر ترم بیشتر از 2 میلیون ناقابل هزینه دانشگاهو خوابگاهو خرجو مخارجتو بدی، چرا؟ چون درس خونی...

در واقع ایران فقط به رشته های نظری(علوم انسانی،تجربی و ریاضی) توجه داره...خودتون که میدونین هرچی تو این رشته ها بیشتر بخونی و رتبه ت بهتر باشه، دانشگاه بهتر،با امکانات بهتر و ررشته بهتر گیرت میاد...

اما دانشکاه هایی که تو ایران زیاد به چش نمیخورن وضع یه جور دیگه ست(درست 180 درجه برعکس رشته های نظری) و این خیلی بده چون باعث میشه من و دوستانم و خواهر و برادرانم و شاید تو(تو این وبلاگ نظر آزاده و هیچ تحمیل و فیلطری هم وجود نداره)فک بکنن ایران فقط پزشک میخواد برا سلامت جسم ، یه مهندس برا ساختن خونه های قوطی کبریتی(بدون هیچ شکل و شمایل خاصی)و قاضی برا دادن حکم یا سیاست مدار ریش آنکاد برا بردن آبروی ایران تو رسانه ها ی خارجی...

و باید عارض بشم خدمتتون که خواهرم به دلیل بالا بودن هزینه نتونست وارد دانشگاه بشه و فقط و فقط به دلیل اینکه عاشق رشته شه و پول نداره میخواد یه بار دیگه از کاردانی شروع بکنه...

افسوس و هزار افسوس...





نویسنده :Saman
تاریخ:شنبه 22 بهمن 1390-01:18 ق.ظ

فرا پست...

چند روز پیش، درست چهار روزو سه شبو هشت ساعت و... .

من یه گناه بزرگ انجام دادم شاید یه گناه کبیره، شایدم بزرگ تر از اون و الام خودمو یه مفصد فی الارض میدونم. ای کاش زمان برمیگشت، قبول دارم هرچیرو دارمو قراره به دست بیارمو پیش بدم به شرطی که زمان بر گرده، بیناییمو، دستامو، توان راه رفتنمو، حتی قلبمو آره قلبمو... .

به خدا حاضرم بمیرم تا یه عمر با ناراحتی طی بکنم نمیدونی چی میگم حقم داری تو که مثل من پست نیستی آره من یه پست مفت خور به درد نخور لا ابالم... .

بزار اصل ماجرا رو برات شرح بدم... .

 مادرم همه چی منو میدونه اما پدرم یه ابهت رییس گونه تو وجودش هست واسه همینم خیلی بحث هارو باهاش در میون نمیزاریم و اگه چیز مهمی هم بود، به مادرمون میگیم و اونم به بابامون(مث خیلی از خونواده ها ی ایرانی) که یکی از همون بحث ها درمورد درسم بود آخه من پارسال دانشگاه قبول نشدم و چند تا واحد رو هم پاس نکرده بودم(برا گرفتن معافیت تحصیلی) اینو روم نشده بود که به پدرم بگم ولی خب قاعدتا مادرم میدونست. اون شب بعد از شام یه قهوه گرفتم که کوفتش بکنم و ماهواره رو هم روشن کردم که یه آهنگی چیزی گوش بدم که یهو مادرم گفت چرا درستو نمیخونی و اومدی اینجا کنارTVداری حالشو میبری؟ میخوای به بابات بگم که چه خاکی به سرت ریختی؟ (حالا پدرم هم ناظر وضعیت) خلاصه بگو مگو شروع شد و منم که نمیدونستم چجوری راستش بکنم این حرف مامانمو،زدم به سیم آخر و گفتم بیخیال خودم به پدرم میگم وهرچی بادا باد؛با یه ولوم بالا و نیش خند کثیف گفتم :مث اینکه مادرمون نامادری ازآب در اومده اصلا میدونی چیه بابا من این واحد هارو افتادم میخوای ثبت نومم کن نمیخوایم بفرستم سربازی... .

وای ای کاش جابه جا قلبم از تپش وا میستادو این لحظه رو نمیدیدم با چش، مادرم خشکش زد و بعد از چند دقیقه زد زیر گریه؛ الانم درست چهار روزو سه شبو هشت ساعتو نیمه که ازین بحث میگذره و کماکان دارم خودمو نفرین میکنم...

مادر بخشید،خدایم هم بخشید،خودم چی؟

من مطمئنم که به تمام آرزو هام میرسم اما چه فایده تا میمیرم تو فکرشمو خودمو نفرین میکنم، وقتیم که بمیرم آتش جهنم جایگاهمه.

کاشکی جلو چشم همه خوار می شدم اما دل مادرمو اونم اینجوری نمیشکوندم... .

و چه فایده قلبی که شیکست دیگه پینه زدنش ارزشی نداره، حالا من دل مادرمو شیکستم مادری که با چنگو دندون منو رسوند تا این مرحله و منم اینجوری پشت پا زدم بهش...

وای بر من،وای بر آینده تباه من... .





نویسنده :Saman
تاریخ:جمعه 14 بهمن 1390-09:14 ب.ظ

من و دوستان باحالم(2)

خب بی مقدمه بریم سر قسمت آخر من و دوستای باحالم...

تو قسمت اول بیو گرافی میلاد و یزدان و زانیار رو براتون نوشتم حالا بریم سر بیو گرافی دوست باحال دیگه من به اسم پوریا و ملقب به پپو کاسلیاس(اسم گلر تیم ملی اسپانیا و تیم باشگاهی رئال مادرید)این پسر عاشقه یه عاشق به تمام معنا ی تیم رئال مادرید و به حدی رفته تو نخ فوتبال که نگو با اینکه چند فصله متمادیه که دارن از دست گواردیولا و شاگدانش تو تیم بارسا میخورن بازم این دوست عاشق من محکوم نمیشه و سر آخر هرکی باهاش بحث بکنه یه محکوم حتمیه و حتما خواهد گفت : آره بابا تو راست میگی و رئال م بهترین تیم دنیاست...خیلی هم پسر شوخ طبعیه و همه دوسش داریم و من با جرات میگم بهترین دوستیه که تا حالا داشتم و خیلی وقتا بعضی کارا ی خوبو بدمو بهم گوشزد میکنه که این در نوع خودش منحصر به فرده تو جمع دوستان.نه؟قدش 186ومتولد71 هستش دانشجو دانشگاه شهرمونه و رشته ش هم حقوقه...

اسم دوست دیگه من سینا ست و ملقبه به سینا ادعا دار.سینا از همه مون دیر تر اومد تو محله مون.میگفت بچه شاپورم (یه محله قدیمی و باحال تو شهرمون)اون اولا هی دم از جنگ و دعوا و خونریزی و چاقو میزد و هی میگفت فلان لات دوستمه  فلان دوستم فلان لات رو زده و ازین جور مظخرفات تا کم کم بهمون نزدیکو نزدیکتر شد و دیدیم که ای بابا چه پسر نازی هستش و اصلا اهل این بحث و حدیث نی و بیشتر میخواست معرفی بکنه خودشو.یه چیز با حالتر اینکه میگفت خودمو مرد نمیدونم اگه قلیون بکشم یا مشروب بخورم اما اونم اهلش شد.متولد 71 هستش و دانشجو دانشگاه شهر خودمونه رشته ش هم معماریه.همیشه هم یه چاقو تو جیبشه(اینو یادم رفت بگم)...

دوست دیگر من که میخوام دودمانه شو بیارم تو بورس کیانوش هستش ایشونم متولد 71هستن هنوزم دانشگاه نرفته (یه مسائلی پیش اومد که باعث شد یه کم جوگیر بشه و تغییر رشته داد و همین باعث شده یه سال عقب بیوفته)تومحله دوتا اسم داره اولیش کیا اف هاش و دومیش نمره منفی. کیا اف هاش رو به این دلیل بهش میگیم چون عاشق ماشین سنگینه و به قول خودش گفتنی : بچه ها من  آینده خودمو تو جاده های ترکیه و اروپا میبینم...و از این سو بهش میگیم نمره منفی چون یه کم از یه کم بیشتر بیکلاسه و اونم تقریبا همانند یزدان(که تو قسمت من و دوستان باحالم 1 بهش مفصل پرداختم) مایه ننگ هر آن کسیست که باهاش بره گردش...در مورد سهیل ریزه میزه هم چون زیاد باهاش نیستم همینو بگم که متولد71 و با این قد و قواره ریزش (فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه)تونست تو کنکور امسال رتبه خوبی رو به دست بیاره و تو رشته مهندسی برق وارد دانشگاه شهرمون بشه.خودش که عاشق موسیقیه و به گفته خودش میخواد بعد از این که کارشناسیش رو گرفت فوراتغییر رشته بده و وارد دانشگاه هنر تو رشته نوازندگی موسیقی جهانی ادامه تحصیل بده (وایییی چه با کلاس)و این چند سال رو صرفا به خاطر بگو مگو مردم میشینه تا کارشناسیشو تو این رشته خشک اخذ بکنه الانم داره پیانو میزنه...

و حالا نوبتیم که باشه نوبت خودمونه . اسم من سامان هستش و ملقب به سامان کنکوری خودمم نمدونم که چرا این لقبو روم گذاشتن آخه تقریبا همه دوستام تو سال دوم وارد دانشگاه شدن و ما هم امسال قبول نشدیم فوقش سال بعدی قبول میشیم دیگه.هان؟قدم 180ی میشه عاشق تنوعم بعضی وقتا بچه ها بهم میگن بچه خوشگل نمیدونم از ارادتشونه نسبت به من و یا از دوست داشتنشون(ازون لحاظ).من که تا چند روز پیش به این گرفتم که مثل دوست دارن شوخی میکنن و در مقابل این شوخی ها که سینا و میلاد میکردن من خداییش خیلی ظرفیت نشون میدادم تا پریروز که دوستان به صرف ترامادول و قلیان تو خونه سینا جمع شده بودن و منم تعارف کردن و منم گفتم که نمیام نه به خاطر این که خیلی بچه مثبتی باشم به خدا کار داشتم و واقعا نمیتونستم که برم.ظاهرا تو مهمونی حسابی از خجالتم در اومده بودن و هرچی که تو دلو روده شون بوده ریخته بودن پام و پپو هم همه رو بهم گفت و بیشتر مثل یه داداش گوشزد کرد بهم که انقد در مقابل شوخی های بیمزه میلاد وسینا ظرفیت نشون ندم چرا که اونا ظرفیتشو ندارن و یهویی دیدی پریدن رو کولت. منم از اونجایی که پوریا رو باور دارم و آدم نقد پذیری هستم حرفا شو قبول کردم و میخوام اینبار که بخوان ازین شوخیای بیمزه بکنن رک و راست بهشون بگم دوست من دیگه با من ازین شوخیا نکن چون تو ظرفیتشو ندار و یهوی میپری رو کولمون...

راستی من به این دلیل در مورد دوستام تو این پست نوشتم که میدونم اونا هم مث خودم برای اینجور چیزا ظرفیت نشون میدن و اگه این ظرفیتو توشون نکمیدیدم باور کن که هرگز در موردشون نمینوشتم...

و در آخر:

بفهم که هیچکس از دیگری بزرگتر نی. اینو احساس کن و کمک کردن به دیگرانو تمرین کن . همه مون تو یه قایق داریم پارو میزنیم و اگه همه باهم پارو هارو نکشیم به طرزوحشتناکی تنها خواهیم شد...

خب دیگه بای...





نویسنده :Saman
تاریخ:یکشنبه 9 بهمن 1390-01:55 ب.ظ

یه نظر

سلام دوستان.

راستش نمیخواستم انقد زود بیام و آپ بشم ینی وقتم انقد زیاد نیست اما اینبارو مجبور شدم.خب بزارین قسمت دوم من و دوستان باحالم بمونه واسه پست بعدی.بحث این پست من درمورد گلشیفته فراهانیه.همونطور که میدونین تو این چند روز اخیر اخباری در موردش پخش شد تحت عنوان اینکه میخواد بیاد روصحنه یه فیلم هالیودی با نیمتنه لخت. امروز گوشه هایی از این فیلمو دیدم بحث فیلم خیلی رومانتیک و در عین حال جالب هم بود. تو این فیلم یه چیزی توجه منو به خودش جلب کرد که اتفاقا مجری اون برنامه ای هم که داشت در مورد فیلم بحث میکرد دقیقا به همین موضوع اشاره کرد و اونم این بود که درسته تو اون صحنه همه شون دارن خودشونو لخت میکنن اما هیچکدوم از زنا سینه شونو نمیندازن بیرون الا گلشیفته و جالب هم اینجاست که همه اونای که تو این صحنه هستن چه مرد و چه زن همه شون حرف میزنن و لباشون تکون میخوره بجز گلشیفته که صداش میاد اما لباش تکون نمیخوره. مجریه میگفت که گلشیفته تو فیس بوکش(تو ایران که فیلطره) نوشته که : دلیل من مخالفت با جمهوری اسلامی حاکم در ایران بوده و قانون زیبا و شخصی اسلامی که تو ایران تبدیل شده به فرهنگ سخت و همگانیی که همه حتی سردم داران میدونن اشتباهه اما چون میخورن ازش و سود میبرن ازش" سکوت کردن و چیزی نمیگن...


نمیدونم چی بگم اما اینو میدونم که هواداران و مخالفان به 3دسته تقسیم میشن یکی اینکه مخالفن و با تمام وجود محکومش میکنن(که این به نظرم زیاد بد نیست چون واقعا مرامشون اینه). دومیشم اون دسته از افرادی هستن که میدونن کارش بد و غیر اخلاقی نبوده هیچ تازه خیلی هم فرهنگی و هنری هستش اما سکوت میکنن(این دسته از افراد خیلی بیچاره اند و از ترس جونشون چیزی نمیگن هیچ تازه هم رنگ دسته اولی هم میشن و گاها محکومش میکنن ازین قبیل کار هارو تا یه احسنت همراه با مخلفات از دسته اول جایزه بگیرن)و دسته آخر هم امثال خود گلشیفته اند و در آخر مجبورن ترک دیار بکنن و یا مفصد فی الارض شناخته بشن و دار فانی رو وداع بگن(اونایی که ترک دیار میکنن به امید مقاومت" در واقع دارن ایرانو دو دستی تقدیم دسته اول میکنن)

من تو هیچ کدوم از وبلاگایی که تاحالا داشتم و تو هیچ کدوم از پست هایی که چه تو این وبلاگ جدیدم و چه تو وبلاگای دیگه م قرارشون دادم هرگز از مخاطبانم خواهش نکردم اما از تو دوست خوب من خواهش میکنم نظر بده و بگو تو کدوم دسته هستی و آیا این اقدام گلشیفته از نظر تو خوبه یا محکومش میکنی؟ حتی یه نظر از تو برای من خیلیه...

                                                 خواهش میکنم...





نویسنده :Saman
تاریخ:جمعه 7 بهمن 1390-10:07 ب.ظ

من و دوستان با حالم

سلام

دوستان امیدوارم که حالتون خوب خوب باشه...

امروز میخوام درمورد خودم و دوستای هم محله ایم بنویسم براتون. راستش من زیاد اهل رفیق بازی نیستم ینی باشمم نمیتونم که زیاد باهاشون باشم و به قول معروف برم تو رکابشون.اما خب هرکسی به اندازه ای با دوستاش مچه واندازه دوستیی که من دارم با رفقا در حد متوسطه .خب حالا این شما واینم خودم و دوستای باحالم...

کلا 7و8تا رفیق بیتر ندارم که اکثرشون هم محله این و از 5 سال پیش میشناسمشون...

بزارین به ترتیب سن معرفیشون کنم.اولی که از همه مون بزرگتره(متولد68) میلاد اسمشه پسر سوسولیه و این ترم کارشناسیشو میگیره قدش از همه مون بلند تره (حدود195)اسم مستعار خاصی نداره اما من بهش میگم بچه فیفی(هاهاها) نه که از همه مون سنش بیشتره میخواد ثابت بکنه که ما هنوز بچه ایم اما به قول اون یکی دوستم (پپو)که میگه حاضرم قصم بخورم قبل از این که به جمع ما بپیونده خلاف بزرگه ش این بوده که چایی پررنگ میخورده.هاهاها...خداییش راستم میگه بیچاره حتی نمیدونست دود قلیون چه رنگیه چه برسه به رنگ مشروبو ازین چیزا که همه رو ما بهش بد آموزی کردیم حالا جالب اینجاست که خودش این حقیقت رو رد میکنه و به ما میگه بچه اما در کل پسرک نازیه و تقریبا همه مون دوستش داریم.رشته شم مهندسیه علوم خاکه.بزرگمون بعد از اون میشه یزدان البته این بنده خدا خیلی مورد تمسخر قرار میگیره و دارای لقبهای متعددی نیز میباشد که بعضیاشو انجا ذکر میکنم"یزدان کوسدان"یزدان چوب کبریت و الی آخر متولد 69 هستش قدشم 177ی میشه خیلیم لاغر اندامه(و درواقع اندام نداره و تقریبا مایه ننگمونه اگه با خودمون و یا باهاش بریم خیابون)عشق گوشیه به طوری که هرماه دوبار گوشیشو تغییر میده و هربارم کلی کلاه میزارن سرشو یه گوشی دیگه رو قالبش میکنن.رفیق هم سن ایشون و پیشین ما یه آدم به تمام معنا اسکوله. این اقا 6سالی میشه که عاشق یه هم محله ایمون شده اما روش نمیشد بهش بگه (در مورد این دختر هم بگم سه تا داداش کله خر داره و دوتای کوچیکترشون دوست این دوستمونن) که یهو همین آقای کمرو پا پیش میزاره و شماره شو هرجور که هست گیر میاره و به صورت ناشناس و کمکم شناس خودشو معرفی میکنه و بعد که میبینه دختره تحدیدش میکنه که اگه مزاحم بشه به داداشاش میگه این دوستمونم به قول خودش میخواد رودست بزنه به یکی از داداشهای دختره میگه (که اونم قضیه ش مفصله که چجوری باهاش در میون میزاره اما بزارین اینو بگم...وقتی که داداش دختره میفهمه" به دوستمون زنگ میزنه و هرچی که از دهنش در میاد نثار هفت جدوآبادش میکنه و در جواب دوستمون که قضیه رو جدی میگیره هی میگه ماشین دارم به خدا"خونه دارم به خدا)و وقتی که میفهمه آتیش بر افروخته ترک دیار میکنه البته امسال خبر اومده که خدارو شکر دانشگاه قبول شده اما در کل یه سالی میشه که ما ندیدیمش...راستی تا یادم نرفته اسم این دوستمون زانیار هستش(ملقب به کوسخل عاشق)و از اون قضیه به بعد هرکی که کار احمقانه ای بکنه بهش میگیم خیلی زانیاری(ینی خیلی کوسخلی).

خب دیگه هم زیاد وقت ندارم همم اینکه مطلب پستم داره طولانی میشه پس بیو گرافی پوریا کاسلیاسو و سینا ادعا دارو و سهیل ریزه میزه و کیا اف هاشو در نهایت خودم بمونه برا پست بعدی...

به قول دوس ندیده و عزیزم ستاره خندون(که متاسفانه قسمت نظراتشو بسته)

                             پس تا پست بعدی به درود





نویسنده :Saman
تاریخ:دوشنبه 3 بهمن 1390-04:53 ب.ظ

اولین پست

سلام به دوستان گل خودم امروز اومدم فقط به عشق شما بنویسم.
راستش راستش نمیدونم که چیشد یهویی انجوری شد اما حالا که شده میبینم خیلیم خوبه آدم یه وبلاگ داشته باشه.ما که دوست داشتیم یه وبلاگ ساده بزنیمو بعضی وقتا چیزایی که تو دلمونه رو بزاریم تو پست وبلاگمونو حالشو ببریم.هاها...
این وبلاگ دقیقا تو زمانی از زندگی من ساخته شده که این زندگی من در حال تغییرو تحولاتی هستش. آخه من پشت کنکوریم و متاسفانه یا خوشبختانه امسال دومین ساله که دارم کنکور میدم (متاسفانه برا اینکه اگه امسالو قبول نشم باس برم سربازی و خوشبختانه برا اینکه تو این یه ساله خیلی افکارم تغییر کرده).و همه اینا دست به دست هم میده که زندگی من و به احتمال هشتاد درصد شهرمن عوض ودستخوش تغییراتی بس خوب و ناگوار بشه امیدوارم از وبلاگ من خوشتون بیاد دوستون دارم خیلی زیاد و در نهایت مرگ من منو نبرین از یاد.هاها...



نویسنده :Saman
تاریخ:یکشنبه 2 بهمن 1390-08:54 ب.ظ

سوز دل

 2وم بهمن ماهو66ومین سالگرد استقلال جمهوری کردستان رو به همه ی شما آزادی خواهان کوردستانی و آذرباییجانی و پارسی های عزیز تبریک میگم...
بژی آزادی...
یاشازیم آزادی...
زنده باد آزادی...